حكيم ابوالقاسم فردوسى

116

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بند كردن فريدون ضحاك را ضحاك از اين گفتگو به جوش آمد و بفرمود تا بر اسپان زين بر نهادند . پس آنگاه با سپاهى گران از نرهّ ديوان و جنگيان از بيراهه ، رو سوى كاخ نهاد . سپاهيان فريدون چون آگاه گشتند ، به جنگ ايشان شتافتند . چون دو سپاه روياروى شدند ، بهم برآويختند . مردم شهر نيز كه از ضحاك بسيار ستم ديده بودند ، به پشتيبانى فريدون از پشت بامها و فراز ديوارها خشت و سنگ بر سپاه ضحاك باراندند . و از پير و جوان ، هر كه جنگاورى دانست ، به سپاه فريدون پيوست . در همين زمان موبدان نيز از آتشكده ، فريدون را پشتيبانى بكردند و گفتند كه : ازين پس ديگر ضحاك اژدها دوش ناپاك را شاه نمىدانيم و همه از برنا و پير و سپاهى و شهرى ، به فرمان فريدون باشيم . بدين سان بود كه همه همچون كوهى استوار در برابر سپاه ضحاك بايستادند . ضحاك از فزونى رشك ، نهانى ، همهء تن به زرهى آهنين بپوشانيد تا كس او را نشناسد ، آنگاه از لشگر جدا گشته ، راهى كاخ گشت . پس كمندى انداخته ، بر كاخ ، فراز آمد ، ناگه شهرناز را در كنار فريدون بديد و از انديشه‌اش گذشت كه آن كارى ايزدى است و او را رهايى نخواهد بود . آتش رشك مغزش را بگداخت ، پس نهراسيد و با كمند از بام به زير جست و شمشير از نيام بر كشيد تا آن پرى چهرگان را بكشد . « 1 » در همين زمان فريدون همچون باد بيامد و دست بر گرز گاوسار برده ، بر سر ضحاك زد و كلاه خود او را بشكست كه ناگاه سروشى ايزدى آمده ، به دو گفت : مزن ، كه هنوز زمان مرگ او فرا نرسيده است ، پس او را به همين سان در بند كن و با

--> ( 1 ) - گرديزى روايت مىكند كه ضحاك با جادو خود را به صورت باشه ( پرنده‌اى كوچكتر از باز ) در آورد و بر بام كوشك آمد . آنگاه چون زنان خود را با فريدون ديد ، خود را از بام به زير انداخت و آنگاه به صورت راستين خود درآمد . فريدون كه گرز گاوسار برداشت ، از خداوند نيرو خواست ، ليكن ضحاك از ديوان يارى طلبيد ، اين شد كه فرشتگان بيامدند و فريدون را بر ضحاك پيروز گردانيدند . زين الأخبار ، ص 37 .